از مثنوى مسمى بسير العباد الى المعاد
مرحبا اى بريد سلطانوش * تختت از آب و تاجت از آتش
اى به از خاك و خاك را فراش * اى مه از آب و آب را نقاش
اى به هنگام خوبى و زشتى * سايق ابر و قايد كشتى
آتش از تو چو بسدين خرمن * آب از تو چو زمردين جوشن
مايهء خشكى و قابل نم * پدر عيسىاى و مركب جم
باغ را هم تو پشت و هم رويى * شاخ را هم تو دايه هم شويى
كنى از جنبشى كه خواهى تو * روى دريا چو پشت ماهى تو
روح را مانى ار چه پستى تو * كس نبيند ترا و هستى تو
برشوى تا اثير و برنشوى * بگذرى بر محيط و تر نشوى
گاه تاجى گهى سرير شوى * گاه اخضر گهى اثير شوى
گاه خرپشته بر غدير زنى * گه كله گوشه بر اثير زنى
در گلينگور و آتشين تابوت * جان ما را ز تست قوت و قوت
گه به نيسان ز گل نگينه كنى * گه به دى ز آب آبگينه كنى
چند فراش گويها باشى * چند نقاش رويها باشى
گرچه سياح كوه و هامونى * ورچه مساح ربع مسكونى
برهان يكرهاى فريشتهوش * خويشتن را از آب و از آتش
لگدى بر اثير و دريا زن * خيمه بر تارك ثريا زن
يكزمان از زبان بينش من * گوش كن رمز آفرينش من
تا بدانى كه هرچه رام نيند * همگى چون تو باد نام نيند
در صفت نفس ناطقه و تركيب حيوان
دان كه در ساحت سراى كهن * چون تهى شد ز من مشيمهء كن
يافتم دايهء قديم نهاد * بوده با جنبش فلك همزاد
گنده پيرى چو چرخ پرمايه * بىخبر ز آفتاب و از سايه