و له
يك روز منوچهر بپرسيد ز سالار * كز جملهء عالم چه به اى سام نريمان
او گفت جوابش كه در اين عالم فانى * گفتار حكيمان به و كردار كريمان
* * *
آدمى را دو بلا كرد رهى * داند از هر دو بلا روزبهى
يا كند پر شكم خويش ز نان * يا كند پشت خود از آب تهى
* * *
نكند عاقل مستى نخورد دانا مى * ننهد مردم هشيار سوى مستى پى
چه خورى چيزى كز خوردن آن چيز ترا * نى چون سرو نمايد به نظر سرو چو نى
گر كنى بخشش گويند كه مىكرد نه او * ور كنى عربده گويند كه او كرد نه مى
رباعيات
برهان محبت نفس سرد من است * عنوان نياز چهرهء زرد من است
ميدان وفا دل جوانمرد من است * درما دلسوختگان درد من است
* * *
در باغ خلافت نبى چار به است * وان چار به لطيف بر بار به است
آن به كه در اولست زان چار به است * وان به كه در آخر است زان چار به است
اى مه تويى از چهار گوهر شده هست * زين است كه در چهار جايى پيوست
در چشم آبى و آتشى اندر دل * بر سر خاكى و بادى اندر كف دست
* * *
فرياد كنم ز جور آن زلف دراز * تا با رخ تو نگويدى چندين راز
دست از رخ تو زلف تو كى دارد باز * كاين روى تذرو گشت و آن پنجهء باز
* * *
بادى كه درايى به تنم همچو نفس * نارى كه همى دلم بسوزى به هوس
آبى كه توان زنده به تو بودن و بس * خاكى به تست بازگشت همهكس