و له ايضا
زر طلب كرد ز من آن صنم سيماندام * كه به قد سرو روانست و به رخ ماه تمام
چهره بنمودم و گفتم به سراى غم تو * زدم اين زر عيار و بودش مهر تو نام
به همه جاى به نام ملكان زر زدهاند * من چنين زر زدم امروز به نام تو غلام
خوش بخنديد و مرا گفت بدين زر گردد * نه ترا ساخته كار و نه مرا توخته كام
زر چنان بايد كز تو ببرم صرف كنم * به كلاه و به كمر يا به ركاب و به ستام
به سر تيغ زبان زر دهى از چهره مرا * به چنين زر نشود تيغ مرارت به نيام
به زر پختهء سرخ ار سخنى گويى گوى * ور نه گفتار تو چون سيم سپيد آمده خام
سخن پختهء من خام هم از بيزارى است * نيك داند سخن پختهء من فخر انام
در اظهار ندامت و توبه و عذر از معاصى مىگويد
ز هر بدى كه تو گويى هزار چندانم * مرا نداند از آنگونه كس كه من دانم
در آشكار بدم در نهان ز بد بترم * خدا داند و بس آشكار و پنهانم
به يك صغيره مرا رهنماى شيطان بود * به صد كبيره كنون رهنماى شيطانم
هواست دانه و من دانهچين و هاويه دام * اگر به دانه نمانم به دام درمانم
هوا نماند تا ساعتى به حضرت هو * هو اللهى برزنم حلقهيى بجنبانم
هوا به من بر دلال معصيت گشته است * از آنكه خواجهء بازار فسق و عصيانم
بدى فروشد و نيكى بها ستاند و من * بدين تجارت ازو شادمان و خندانم
اگر نبودى با اين هوا هويت هو * بهسوى هاويه بردى هوا چو هامانم
به حق دين مسلمانى اى مسلمانان * كه چون به خود نگرم ننگ هر مسلمانم
رسول گفت پشيمانى از گنه توبه است * بدين حديث كس ار تايب است من آنم
بر اسب توبه سواره شدم مبارزوار * بس است رحمت ايزد فراخ مىدانم
به زهد سلمان اندر رسان مرا ملكا * چو يافتم ز پدر كز نژاد سلمانم
به حق اشهد ان لا إله إلّا اللّه * چنان بميران كاين قول بر زبان رانم