و له ايضا
آن خط تيره گرد بناگوش روشنش * گويى فلك نشاند به خون دل منش
خون دل منست خط آرى ز بسكه گشت * گرد دلم خيال بناگوش روشنش
از سنبل دو زلفش و از لالهء رخش * پرسنبل است گويش و پرلاله برزنش
از فرق تا قدم همه خوبى و دلبريست * غازى بت من آنكه به جانم برهمنش
هر ناوكى كه غمزهء غازى زند به حكم * نتوان حجاب كرد به خفقان و جوشنش
چون خسروانى از غم غازى نحيف شد * زان گونه سوزنى كه ندانى ز سوزنش
اى كاش خسروانى بودى درين زمان * تا بود آستان خداوند مسكنش
و له ايضا
تا كى ز گردش فلك آبگينه رنگ * بر آبگينه خانهء طاعت زنيم سنگ
بر آبگينه سنگ زدن كاما و ما * تهمت نهاده بر فلك آبگينه رنگ
رنگيم و با پلنگ اجل كارزار ماست * آخر چه كارزار كند با پلنگ رنگ
كبر پلنگ در سر ما و عجب مدار * كز كبر پايمال شود پوست بر پلنگ
در پله ترازوى اعمال عمر ما * طاعات دانهدانه و عصيان تنگتنگ
اصرار كرده در كنه خود به سر و جهر * نه از صغيره شرمى و نه از كبيره ننگ
پيران چنگپشت و جوانان چنگ زلف * در چنگ جام باده و در گوش بانگ چنگ
ما از شمار آدميانيم و سنگدل * از معصيت توانگر و از طاعتيم دنگ
آنجا كه جنگ بايد پذيرفتهايم صلح * وانجا كه صلح بايد آشفتهايم جنگ
آونك دوزخيم به زنجير معصيت * دوزخ نهنگ و ما چو يكى لقمهء نهنگ
ما را به هوش و هنگ ز دوزخ نجات نيست * وز بيم آن نهنگ نه هوشستمان نه هنگ
و له ايضا
از من بآزمون چو طلب كرد يار دل * از جان شدم به خدمت و كردم نثار دل