ايضا در مدح علاء الدّين گفته
دشت را چون مفرش سيمابگون بخشد سراب * گرم گردد طبع گيتى از فروغ آفتاب
طبع گيتى را ز گرما مايهاى حاصل شود * چون كشد بر چرخ رايتهاى سيمابى سراب
آب دارد طبع آتش راست گويى در تموز * فعل آتش خاصيت پيدا كند در طبع آب
چون دل بريان عاشق گرم شد جرم زمين * چون دهان مرد تشنه خشك شد چشم سحاب
بر زمين از قوت تف گام نگذارد پلنگ * در هوا از بيم گرما بال نگشايد عقاب
لعل گرداند به وقت گرمگه سير سموم * سنگ را اندر جبال و خاك را اندر شعاب
عاشقان جويند اكنون مجلس خالى دمى * دلبران خواهند اكنون سايهء بيد و شراب
در چنين فصل از وصال دلبرى نبود گزير * هرك را باشد شراب و دلبر و عشق و شباب
از بهار عارض دلبر توان جستن نگار * گر بهار از دست گرما بست بر چهره نقاب
در دماغ از بادهء رنگين نسيم گل رسد * گرچه از گل نيست ما را يادگارى جز گلاب
گر چمن از سنبل و شمشاد خالى شد بخواه * در طرب از زلف دلبر سنبل و شمشاد ناب
باده اندر خيشخانه خور كه در فصل تموز * هست اندر خيشخانه خوردن باده صواب