در تهنيت فتح سلطان و مراجعت از جنگ و ترغيب به بزم فرمايد
اى خداوند آن قباى سياه * مطربان را بخوان و باده بخواه
تا بدان لعل مى فروشوييم * كامها را ز گرد و خشكى راه
پس جوانمردوار برسازيم * مجلسى پرنهنگ و شير سياه
ميسره مطربان خوش سازيم * ميمنه دوستان بس دلخواه
علم از ساقيان به پاى كنيم * تار منجوقها ز زلف دوتا
بدل تير دستها گيريم * از گل و سنبل شگفته بگاه
بدل جوشن و زره پوشيم * بر دل از دوستان خطا و گناه
غم گريزد ز پيش ما چونانك * خان و قيصر ز رزم شاهنشاه
خسرو خسروان ملك محمود * ملت و ملك را هميشه پناه
در مدح سلطان محمود غزنوى گويد
ايا شهريارى كه گرد سپاهت * همى چشم دين را كند توتيايى
بود داد تو مر جهان را هميشه * چو اندام آزرده را موميايى
به خون عدو كرد فتنه نشانى * به تيغ هدى زنگ بدعت زدايى
مگر شرط دارى كه در هر سوارى * شهى را ببندى و شهرى گشايى
مگر عهد دارى كه همچون سكندر * ملوك جهان را متابع نمايى
243 زكى كاشغرى
از فضلاى عظيم الشأن روزگار بوده مولدش كاشغر و اصلش از مراغه لهذا به مراغهاى شهرت فرموده به نام لطيف الدّين است و اشعارش لطيف و شيرين با ابو الفرج و كافى او را خصوصيتى شافى از اوست .