تا گرد ماه عارضش از خط نشان نشست * گويى كه گرد غاليه بر ارغوان نشست
يا بر كران چشمهء خور سايه اوفتاد * يا در ميان شعلهء آتش دخان نشست
يا حلقه حلقه زنگش بر طرف آينه * زان طرهء زرهوش عنبرفشان نشست
يا بر يقين صادق عقل مصيب راى * از وهم تيره غايلههاى گمان نشست
طوطيست آن خط و دهنش ترجمان بلى * طوطى براى نطق بر ترجمان نشست
شاه كيان نهاد ملك سنجر آنكه او * برحق بچار بالش ملك كيان نشست
گم گشت نام فتنه و گم شد نشان ظلم * كاين شاه نيكنام مبارك نشان نشست
در يك قبا سكندر و جمشيد را ببين * در وصف بارگه چو كمر بر ميان نشست
در هر نشست و خاست كه ديدش زمانه گفت * شد زنده باز حاتم و نوشيروان نشست
در مدح بحر طبع تو هركس كه لب گشاد * مانندهء صدف دررش در دهان نشست
رباعى
اى زلف تو هم گشاده هم بافته خوش * گاهى گرهى زده گهى تافته خوش
هم زلف تو ديده از رخت روزى نيك * هم روى تو از زلف شبى يافته خوش
244 زين الدّين سكزى
از اهل سيستانست و فاضلى ذىشأن در سخنورى و سخنرانى طبعش متين است و سخنش رنگين در صنايع و بدائع ماهر و اشعار نيكو ازو ظاهر از قصايد او آنچه به نظر رسيده چند قصيده بوده در مجموعهيى و بعضى اشعار او در تذكرهء عرفات عقى الدّين اوحدى ديده شد به هر صورت از اشعار اوست :
آن چيست معلق شده از گنبد خضرا * گردان چو يكى زورق زر بر سر دريا
چون خاتم آويخته از لوح زبرجد * چون حلقهء انگيخته بر صفحهء مينا