و له ايضا
به سراى سپنج مهمان را * دل نهادن به ممسكى نه رواست
زير خاك اندرونت بايد خفت * گرچه اكنونت خواب بر ديباست
با كسان بودنت چه سود كند * كه به گور اندرون شدن تنهاست
و له
شاد زى با سياه چشمان شاد * كه جهان نيست جز فسانه و باد
ز آمده شادمان نبايد بود * وز گذشته نكرد بايد ياد
نيكبخت آن كسى كه داد و بخورد * شوربخت آنكه او نخورد و نداد
باد و ابر است اين جهان فسوس * باده پيش آر هرچه بادا باد
ما و آن جعد زلف غاليه بوى * ما و آن ماهروى حورنژاد
در مرثيه حكيم مرادى شاعر كه ابو الحسن نام داشته گفته است
مرد مرادى نه همانا كه مرد * مرگ چنان خواجه نه كاريست خرد
جان گرامى به پدر بازداد * كالبد تيره به مادر سپر
و له
حاتم طايى تويى اندر سخا * سكزى تويى اندر نبرد
نى كه حاتم نيست با جود تو راد * نى كه رستم نيست با جنگ تو مرد
و له
زلف ترا جيم كه كرد آنكه او * خال ترا نقطهء آن جيم كرد
از دهن تنگ تو گويد كسى * دانگكى نار به دونيم كرد
* * *
تا كى گويى كه اهل گيتى * در هستى و نيستى لئيمند