تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 883

مساهمون:

ص٨٨٣

و له ايضا

به سراى سپنج مهمان را * دل نهادن به ممسكى نه رواست زير خاك اندرونت بايد خفت * گرچه اكنونت خواب بر ديباست با كسان بودنت چه سود كند * كه به گور اندرون شدن تنهاست

و له

شاد زى با سياه چشمان شاد * كه جهان نيست جز فسانه و باد ز آمده شادمان نبايد بود * وز گذشته نكرد بايد ياد نيك‌بخت آن كسى كه داد و بخورد * شوربخت آنكه او نخورد و نداد باد و ابر است اين جهان فسوس * باده پيش آر هرچه بادا باد ما و آن جعد زلف غاليه بوى * ما و آن ماه‌روى حورنژاد

در مرثيه حكيم مرادى شاعر كه ابو الحسن نام داشته گفته است

مرد مرادى نه همانا كه مرد * مرگ چنان خواجه نه كاريست خرد جان گرامى به پدر بازداد * كالبد تيره به مادر سپر

و له

حاتم طايى تويى اندر سخا * سكزى تويى اندر نبرد نى كه حاتم نيست با جود تو راد * نى كه رستم نيست با جنگ تو مرد

و له

زلف ترا جيم كه كرد آنكه او * خال ترا نقطهء آن جيم كرد از دهن تنگ تو گويد كسى * دانگكى نار به دونيم كرد
* * *
تا كى گويى كه اهل گيتى * در هستى و نيستى لئيمند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 883 | رضا قليخان هدايت