تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 885

مساهمون:

ص٨٨٥
* * *
آن چيست كزان طبق همىتابد * چون ملحم زير شعر عنابى ساقش به مثل چو ساعد حورا * پايش به صفت چو پاى مرغابى
در ديوان حكيم قطران ديده شد و غالبا ازو خواهد بود .

و له ايضا

اى همه از رادى و از راستى * جان و دل از راستى آراستى شمع سخاوت را افروختى * سرو سعادت را پيراستى بىتو خداوندى ناقص بود * راست چو پيراهن بىآستى تا بنشاندست به تخت پدر * غم ز دل مردم بنشاستى طبع تو از راستى آمد پديد * دوست ندارى كجى و كاستى زلفت و گيسوت نبودند راست * طبع توشان داد بهم راستى از امرا جمله ترا خواستم * كز شعرا جمله مرا خواستى

رباعيات

هان تشنه‌جگر مجوى زين باغ ثمر * بيدستانيست اين رياض به دودر بيهوده ممان كه باغبانت به قفاست * چون خاك نشسته گير و چون باد گذر

و له

با آنكه دلم از غم هجرت خونست * شادى به غم توام ز غم افزونست انديشه كنم هر شب و گويم يا رب * هجرانش چنين است وصالش چونست

و له

چون كشته ببينم دو لب كرده فراز * از جان تهى اين قالب فرسوده به آز بر بالينم نشين و مىگوى به ناز * كاى من تو بكشته و پشيمان شده باز
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 885 | رضا قليخان هدايت