* * *
آن چيست كزان طبق همىتابد * چون ملحم زير شعر عنابى
ساقش به مثل چو ساعد حورا * پايش به صفت چو پاى مرغابى
در ديوان حكيم قطران ديده شد و غالبا ازو خواهد بود .
و له ايضا
اى همه از رادى و از راستى * جان و دل از راستى آراستى
شمع سخاوت را افروختى * سرو سعادت را پيراستى
بىتو خداوندى ناقص بود * راست چو پيراهن بىآستى
تا بنشاندست به تخت پدر * غم ز دل مردم بنشاستى
طبع تو از راستى آمد پديد * دوست ندارى كجى و كاستى
زلفت و گيسوت نبودند راست * طبع توشان داد بهم راستى
از امرا جمله ترا خواستم * كز شعرا جمله مرا خواستى
رباعيات
هان تشنهجگر مجوى زين باغ ثمر * بيدستانيست اين رياض به دودر
بيهوده ممان كه باغبانت به قفاست * چون خاك نشسته گير و چون باد گذر
و له
با آنكه دلم از غم هجرت خونست * شادى به غم توام ز غم افزونست
انديشه كنم هر شب و گويم يا رب * هجرانش چنين است وصالش چونست
و له
چون كشته ببينم دو لب كرده فراز * از جان تهى اين قالب فرسوده به آز
بر بالينم نشين و مىگوى به ناز * كاى من تو بكشته و پشيمان شده باز