مستى مكن كه نشنود او مستى * زارى مكن كه نشنود او زارى
شو تا قيامت آيد زارى كن * كى رفته را به زارى بازآرى
ابرى پديد نى و كسوفى نه * بگرفت ماه و گشت جهان تارى
اندر بلاى سخت پديد آرند * فضل و بزرگوارى و سالارى
اين چند بيت از قصيدهايست كه در وقتى كه امير نصر بن احمد سامانى ، ارادهء توقف در هرات داشته و امرا راضى نبودند ، حكيم ابو الحسن رودكى را وعدهها دادند و صلهها پذيرفتند كه سلطان را به حركت از هرات و رفتن به بخارا ، كه وطن مألوف آنها بود ، ترغيب و تشويق كند . حكيم قصيدهء براين وزن موزون كرده ، شبانه كه سلطان در مجلس مى سرگرم بود به نواى خوش رود و سرود را انباز كرده و خواندن آغاز چنان در امير تأثير كرده كه شبانه از هرى به بخارا روانه گرديد .
و له ايضا
باد جوى موليان آيد همى * ياد يار مهربان آيد همى
ريگ آموى و درشتيهاى آن * زير پايم پرنيان آيد همى
آب جيحون با همه پهناورى * خنگ ما را تا ميان آيد همى
اى بخارا شاد باش و شاد زى * شاه سويت ميهمان آيد همى
شاه ماه است و بخارا آسمان * ماه سوى آسمان آيد همى
شاه سرو است و بخارا بوستان * سرو سوى بوستان آيد همى
مقطعات
به حجاب اندرون شود خورشيد * گر تو گيرى از آن دو لاله حجيب
آن زنخدان به سيب ماند راست * اگر از مشك خال دارد سيب
* * *
ارغوانى ميى كه هركش ديد * از عقيق گداخته نشناخت
نابسوده دو دست رنگين كرد * ناچشيده به تارك اندر تاخت
هر دو يك گوهرند ليك به طبع * اين بيفسرد و آن دگر بگداخت