سام سوارى كه تا ستاره بتابد * اسب نبيند چنو سوار به ميدان
دشمن اگر اژدهاست پيش سنانش * گردد چون موم پيش آتش سوزان
با دو كف او ز بس عطا كه ببخشد * خوار نمايد حديث قصهء طوفان
بستهء گردون ازو بيابد راحت * خستهء گيتى ازو بيابد درمان
اينك مدحى چنان كه طاقت من بود * لفظ همه خوب و معنييى همه شايان
نيست شگفتى كه رودكى به چنين جاى * خيره شود بىروان و ماند حيران
در نصيحت و موعظه فرموده
هان صايم نوالهء اين سفله ميزبان * زين بىنمك ابا بنه انگشت در دهان
لب تر مكن به آب كه طلق است در قدح * دست از كباب دار كه زهر است توامان
با كام خشك و با جگر تفته درگذر * اى آنكه در سراسر اين سبز گلستان
كافور همچو گل چكد از دوش شاخسار * زيبق چو آب برجهد از ناف آبدان
و له
شاهى كه به روز رزم از آزادى * زرين نهد او به تير در پيكان
تا كشتهء او از آن كفن سازد * تا خستهء او از آن كند درمان
ضيغمى نسل پذيرفته ز ديو * آهويى نام نهاده يك ران
آفتابى كه ز چابك قدمى * بر سر ذره نمايد جولان
و له ايضا
مشوش است دلم از كرشمه سلمى * چنان كه خاطر مجنون ز طره ليلى
چو گلشكر دهيم درد دل شود تسكين * چو ترشروى شوى وارهانى از صفرا
* * *
بغنچه تو شكرخنده نشأة باده * به سنبل تو در گوش مهرهء افعى
ببرده نرگس تو آب جادوى بابل * گشاده غنچهء تو باب معجز عيسى