و له
مرا ز منصب تحقيق انبياست نصيب * چه آب جويم در جوى خشك يونانى
براى پرورش جسم جان چه رنجه كنم * كه حيف باشد روح القدس به سگبانى
به حسن صوت چو بلبل مقيد نظمم * به جرم حسن چو يوسف اسير زندانى
بسى نشستم من با اكابر و اعيان * بيازمودمشان آشكار و پنهانى
نخواستم ز تمنا مگر كه دستورى * نيافتم ز عطاها مكر پشيمانى
و له
بيار آن مى كه پندارى روان ياقوت نابستى * و يا چون بركشيده تيغ اندر آفتابستى
به پاكى گويى اندر جام مانند گلابستى * به خوشى گويى اندر ديدهء بىخواب خوابستى
سحابستى قدح گويى و مى قطرهء سحابستى * طرب گويى كه اندر دل دعاى مستجابستى
اگر مى نيستى يكسر همه دلها خرابستى * اگر در كالبد جان را نديدستى شرابستى
اگر اين مى به ابر اندر به چنگال عقابستى * از آن تا ناكسان هرگز نخوردندى صوابستى
در مرثيه پسر وزير و موعظه گويد :
اى آنكه غمگنى و سزاوارى * و اندر نهان سرشك همىبارى
رفت آنكه رفت آمد آنك آمد * بود آنچه بود خيره چه غم دارى
هموار كرد خواهى گيتى را * گيتى است كى پذيرد هموارى
آزار بيش زين گردون بينى * گر تو به هر بهانه بيازارى
گويى گماشته است بلايى او * بر هركه تو دل بر او بگمارى