* * *
اى از گل سرخ رنگ بربوده و بوى * رنگ از پى رو ربوده بو از پى موى
گلگون گردد چو روى شويى همه جوى * مشكين گردد چو مو فشانى همه كوى
* * *
در منزل غم فكنده مفرش ماييم * وز آب دو چشم دل پرآتش ماييم
عالم چو ستم كند ستمكش ماييم * دستخوش روزگار ناخوش ماييم
* * *
چون كار دلم ز زلف او ماند گره * در هر رگ جان صد آرزو ماند گره
اميد ز گريه بود افسوس افسوس * كان هم شب وصل در گلو ماند گره
239 روحانى سمرقندى
حكيم ابو بكر بن محمد على در غزنو و بخارا نشو و نما كرده شاگرد رشيدى سمرقندى معروف به ارشديست در زمان سلطان بهرام شاه غزنوى به عرصه آمده و شاعرى كرده مداحى ديگر سلاطين نيز نموده از اشعار او آنچه ديده شد بعضى از آن ثبت افتاد .
من قصائده
اى بناگوش تو داده ماه را نور و صفا * سرو مشكين طرهء من گلبن سيمين قبا
هست نقاش از هواى روى تو دست بهار * گشت عطار از كمند زلف تو باد صبا
آسمانى بهر آن سيمابگون بندى كمر * آفتابى بهر آن زنگارگون پوشى قبا