ز بهر حفظ تن و جان من در او خوانده * ثناى صدر بزرگ خدايگان چو فسون
ابو المظفر خورشيد خسروان اتسز * كه هست تابع حكمش قضاى كن فيكون
خدايگانا آنى كه در هنر نارد * قرآن انجم گردون قرين تو بقرون
به بيت احزان ياد تو سلوت يعقوب * به جوف ماهى ذكر تو دعوت ذو النون
هواى بزم ز طيب سخاى تو ممزوج * زمين رزم ز خون عدوى تو معجون
و له ايضا
اى بر جلال قدر تو گشته چو آسمان * وى در جمال صدر تو گشته چو بوستان
آنجا كه حشمت تو حقير است مهر و ماه * وانجا كه رفعت تو فقير است بحر و كان
در مشكلات لفظ تو پيرايهء هنر * در معضلات حفظ تو سرمايهء امان
احرار را ز دولت تو راحت و نشاط * اشرار را ز صولت تو آفت و زيان
در موكب براعت تو از هنر لوا * بر مركب شجاعت تو از ظفر عنان
هم مدحت جناب تو بر خرمى دليل * هم خدمت ركاب تو بر بىغمى نشان
هست از پى لقاى تو ديدار در بصر * هست از پى ثناى تو گفتار در زبان
پيراسته است از عزمات تو هر مراد * واراسته است از كلمات تو هر بيان
در بيضهء سعادت تو مجد را وطن * در روضهء سيادت تو فخر را مكان
فى تعريف الفرس
بر بارهاى نشسته كه با سير اوست تنگ * هم شاهراه انجم و هم عرصهء جهان
چون بحر بامهابت و چون كوه باشكوه * چون چرخ باصلابت و چون دهر با توان