از نهيب كوشش تو فتنه را خون شد جگر * از غذاى بخشش تو آز را پر شد شكم
آنكه از تو زندگانى يافت نهراسد ز مرگ * وانكه از تو شادمانى ديد ننديشد ز غم
با وجود جود تو معدوم شد رسم نياز * با ظهور عدل تو منسوخ شد حكم ستم
هم به تو تسليم خواهد كرد دست روزگار * تاج كسرى تخت دارا قصر قيصر ملك جم
باره سوى صيد راندى تا ز خون وحش و طير * سنگ وادى شد عقيق و خار صحرا شد بقم
و له ايضا
چو از حديقهء ميناى چرخ سقلاطون * نهفته گشت علامات چتر آينهگون
ز نقشهاى غريب و ز شكلهاى بديع * صحيفهاى فلك شد چو صحف انگليون
جناح نسر و سلاح سماك هر دو شدند * ز دست چرخ مرصع به لؤلؤ مكنون
به حسن روى قمر همچو طلعت ليلى * به ضعف شكل سها همچو قامت مجنون
شهاب همچو حسامى برهنه كرده به حرب * سهيل همچو سنانى خضاب كرده به خون
شعاع شعرى اندر سواد ظلمت شب * چنان كه در دل جهال علم افلاطون