شبى دراز و ز حيرت فلك در او ساكن * و ليك از دل من هجر يار برده سكون
مهى كه كرد تنم را به بند هجر اسير * بتى كه كرد دلم را به داغ عشق زبون
زبان من شده از وصف زلف او عاجز * روان من شده بر نقش روى او مفتون
چو نون و چو الفست او با بر و بالا * و زو شده الف قد من خميده چو نون
فراق يار بود صعب در همه هنگام * و ليك باشد هنگام نوبهار افزون
كنون كه دست طبايع بسان فراشان * به باغ و راغ بگسترد فرش بوقلمون
كنار باغ همه پرخزاين دارا * فضاى راغ همه پردفاين قارون
فراغ از گل و گلرخ در اينچنين فصلى * ز امهات جنونست و الجنون فنون
منم كه چون همه جهال باغ و راغ فنا * ز لهو رفتم و رفتم ز باغ و راغ برون
بر آن براق نشستم كه هست پيكر او * چو بيستونى و در زير او چهار ستون
گهى به شكل پلنگان دونده در كهسار * گهى به شبه نهنگان رونده در جيحون
قرارگاه افاعى همه جبال و قفار * مقامگاه شياطين همه سهول و حزون
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 848
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٤٨