چونان كه بر صحيفهء كردار شهريار * آيات خسروى و امارات صفدرى
شاهى كه وقف كرد بر اشخاص مشركان * تيغ چو ذو الفقار ز بازوى حيدرى
و له ايضا
به زلف مشكى جانا به چهره ديبايى * چو تو نباشد دانم كسى به زيبايى
مرا تو گويى در هجر من شكيبا شو * كرا بود ز چنان صورتى شكيبايى
دو لب ببندى هر ساعت از حديث مرا * هزار چشمهء خون از دو ديده بگشايى
گهى به خار جفا جان من بيازارى * گهى ز بار عنا شخص من بفرسايى
ز جورت اى شده جانم به سايهء غم تو * به جان رسيد مرا كار و هم نبخشايى
خيال من ز وفا هيچ مىنياسايد * چنانكه تو ز جفا هيچ مىنياسايى
كلاه گوشهء حسن تو چون پديد آيد * در اوفتد ز سر مه كلاه رعنايى
و له ايضا
جانا لب چون شراب دارى * رخسار چو آفتاب دارى
جمله نمكى و جان ما را * بر آتش غم كباب دارى
بىآن لب چون شكر تنم را * همچون شكر اندر آب دارى
پيوسته ره فراق جويى * همواره سر عتاب دارى
پشت طربم شكسته خواهى * قصر خردم خراب دارى
اى روى تو رحمت الهى * تا چندم در عذاب دارى
در انده تو درنگ دارم * در كشتن من شتاب دارى
اى تافته زلف يار آخر * تا كى دل من به تاب دارى
صبرم چو عقاب صيد كردى * گرچه صفت غراب دارى
اى تن به جزع مباش اگرچه * انديشهء بىحساب دارى
خوش باش كه بارگاه خسرو * از حادثها مآب دارى