مى صافى بسى نوشد خز ادكن بسى پوشد * كسى كو را بود درگاه تاج خسروان مسكن
خداوندى كه بگريزد معايب از صفات او * بر آنگونه كه از اوصاف يزدان خيل اهريمن
و له
نگارا تا تو از سنبل طراز ارغوان كردى * رخ چون ارغوان من به رنگ زعفران كردى
ز مشك موى من كافور پيدا گشت از آن حسرت * كه تو كافور روى خود به مشك اندر نهان كردى
به صنعت در ميان عدل ظلمى را مكان دادى * به حيلت از كنار شرع كفرى را عيان كردى
ز عشق آتش زدى چندان به دلها در كزان آتش * همه اطراف روى خود سراسر پردخان كردى
حصارى ساختى از خط بگرد عارض و زان پس * ملاحت را درو تا حشر حبس جاودان كردى
و له ايضا
اى طلعت تو بر فلك حسن مشترى * من مشتريت را به دل و ديده مشترى
با طلعت چو لاله و زلف چو سنبلى * با عارض چو سوسن و چشم چو عبهرى
از چهره رشك مشترى و ماه و زهرهاى * وز طره شرم غاليه و مشك و عنبرى
من سيم و زر ز اشك و ز رخسار ساختم * تا ديدمت كه شيفته بر سيم و بر زرى
در كار من فتاده زرهوار صد گره * تا پيشه كرد زلف سياهت زرهگرى
زلف تو شد زرهگر و عارض به زير او * از بيم تير غمزه گرفته زره درى
پيدا و ظاهر است بر احوال ما دو چيز * آثار عاشقى و علامات دلبرى