دل ربودى و برفتى ز برم وين نه عجب * زان كه دزدان را اين شيوه و رفتار بود
جاى معشوق ندانيم و ليكن گويند * كعبه و بتكده و خانهء خمّار بود
اينچنين كان صنم از پيش من غمزده رفت * در قيامت مگرم وعدهء ديدار بود
و له
دهدله از بهر چيست عاشق و معشوق * عاشق و معشوق به كه يكدله باشد
با گله خوش نيست روى خوب تو ديدن * ديدن جانان خوشست بىگله باشد
طاقت صبرم نمانده است دگر هيچ * در شب هجرم چقدر حوصله باشد
و له
دل ما را زچهرو زار و حزين بايد كرد * عاشقى كفر نباشد نه چنين بايد كرد
ما گدايان را اى شه ز در خويش مران * كه ترحم به فقيران به ازين بايد كرد
روش كبك درى دارى و چشم آهو * صيد اين قسم شكارى به كمين بايد كرد
* * *
كيست آن ماه پرىچهره كه زيبا گذرد * جامه پوشيده ز استبرق و ديبا گذرد
عاشقان را به دو بوسى و نگاهى خوش دار * تو چه دانى كه شب هجر چه بر ما گذرد
بر مى لعل تو گر پير مغان ره يابد * از مى و ميكده و از خم و صهبا گذرد
عارف صومعه گر طرهء طرار تو را * بيند از سبحه و از صومعه يك جا گذرد