اى ساقى خوشمنظر مست مى نابم كن * چشم سيهت بنماى سرمست و خرابم كن
من خضر و سكندروار ظلمات نپيمايم * زان آب حيات اينك يك جرعه بكامم كن
چون خوى تو مىدانم از لطف تو مأيوسم * بارى ز سر رحمت يك روز عتابم كن
و له
معشوق من ز موى سيه كرده روى را * ور نه سپيد باشد چون ماه آسمان
و له
برقع از چهره برانداز كه تا خلق جهان * به يكى روز دو خورشيد ببينند عيان
* * *
در هر دوجهان آرزوى روى تو دارم * در دست ز محصول جهان موى تو دارم
زاهد به ره كعبه و راهب بهسوى دير * آرى من ديوانه سر كوى تو دارم
انديشه ندارد دلم از آتش دوزخ * تا راه در آتشكدهء خوى تو دارم
و له
گر به دستم ندهى زلف كه عنبر بويم * آردم بوى خوش از زلف سياه تو نسيم
و له
عمريست كاندر راه تو هردم زيانى مىكشم * صد كوه بيداد تو را با نيمجانى مىكشم
رخت سفر پوشيدهام جام وفا نوشيدهام * در دوريت كوشيدهام بىجا عنانى مىكشم
* * *