و له
مه روزه چون بدرشد غم و اندهم به سر شد * مه من بيار ساغر كه غم از دلم به درشد
به چهارگاه يك شب همه مطربان نوازند * به نواى شور گويند كه عالم دگر شد
همه دلبران عالم به جوى نمىخرم من * چو نگار شوخ رازم به دو زلف پرده درشد
و له
قد سروآساى او زينسان كه جولان مىكند * عاشق ديوانه را سرمست و حيران مىكند
نيست از دستش دل جمعى به عالم گوييا * هركجا جمعيست زلف او پريشان مىكند
و له
چون فصل بهار آمد گشتيم به باغ اندر * حورىصفتان ديديم در سبزه و راغ اندر
از جعد چو سنبلشان سنبل به خجالت محو * وز لالهء نعمانشان هر لاله به داغ اندر
از بوى گل و نسرين گشتيم خجل در باغ * تا نكهت نسرينشان آمد به دماغ اندر
در هر چمنى دستى در گردن جانانى * وز هر طرفى مستى صهبا به اياغ اندر
* * *