بادهيى صاف چو دلهاى حكيمان إله * تلخ چون زاهد سجادهفكن در بازار
تا به كى باشم در دست جهان زار و اسير * تا به كى باشم از دست غمت در آزار
عاشقان را به سر كوى تو نه راه و نه اسم * سوگواران را بهر تو نه خواب و نه قرار
از غزليات معرفتآميز طربانگيز است
ساقى بيار بادهء گلگون براى ما * تا بگذرد ز چرخ برين جاى پاى ما
در ساكنان هفت فلك خواب و خور نماند * از نالهء دمادم و از هاىهاى ما
در زندگى گذر نكنى سوى ما و ليك * رحمى به دل بيار ز بعد فناى ما
ايضا
به بستان در بهاران چون گل نسرين شود پيدا * خجل گردد چو يار من به صد تمكين شود پيدا
تكلم چون نمايد معجز عيسى شود ظاهر * تبسم چون نمايد خوشهء پروين شود پيدا
به فرداى قيامت كى ز جا فرهاد برخيزد * مگر وقتى كه در چشمش رخ شيرين شود پيدا
اگر تا حشر بشكافند كوى آن ستمگر را * تن مسكين شود ظاهر دل خونين شود پيدا
و له
ساقى مست اگر مى دهدم امشب را * به قدح بايد از اول بنهد خود لب را
گر به بالين من آيد شبى آن لالهعذار * تا ابد صبح نخواهم من مسكين شب را