و له
دل مىبرى و روى نهان مىكنى چرا * خود مىكشى مرا و فغان مىكنى چرا
بر تير غمزهات دلوجان هر دو راست ميل * تيرى دريغ ازين دلوجان مىكنى چرا
گر در خيال مرهم دلهاى خستهاى * پس تار طره مشكفشان مىكنى چرا
تا چند روى خويش نشان مىدهى به خلق * راز مرا ز پرده روان مىكنى چرا
چون چشم التفات تو بر حال ديگريست * اشك مرا ز ديده روان مىكنى چرا
ايضا
حورى از خلد برون آمده يا يار منست * كه به نور رخ خود زيبده انجمنست
و له
تابم از دل برد زلف عنبرينت * هوشم از سر برد لعل شكرينت
شكر و قند از چه ريزد از دهانت * نقرهء خام از چه خيزد از سرينت
عارف شهر ار ببيند ماه رويت * بعد ازينش سجده باشد بر جبينت
و له
يار ما را سر پرسيدن بيمار بود * عجب از طالع برگشته كه بيدار بود
ما قوى پنجه و چشم تو ز بيمارانست * كه شنيدست قوى كشتهء بيمار بود