تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 17

مساهمون:

ص١٧

و له

دل مىبرى و روى نهان مىكنى چرا * خود مىكشى مرا و فغان مىكنى چرا بر تير غمزه‌ات دل‌وجان هر دو راست ميل * تيرى دريغ ازين دل‌وجان مىكنى چرا گر در خيال مرهم دلهاى خسته‌اى * پس تار طره مشك‌فشان مىكنى چرا تا چند روى خويش نشان مىدهى به خلق * راز مرا ز پرده روان مىكنى چرا
چون چشم التفات تو بر حال ديگريست * اشك مرا ز ديده روان مىكنى چرا

ايضا

حورى از خلد برون آمده يا يار منست * كه به نور رخ خود زيب‌ده انجمنست

و له

تابم از دل برد زلف عنبرينت * هوشم از سر برد لعل شكرينت شكر و قند از چه ريزد از دهانت * نقرهء خام از چه خيزد از سرينت عارف شهر ار ببيند ماه رويت * بعد ازينش سجده باشد بر جبينت

و له

يار ما را سر پرسيدن بيمار بود * عجب از طالع برگشته كه بيدار بود ما قوى پنجه و چشم تو ز بيمارانست * كه شنيدست قوى كشتهء بيمار بود
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 17 | رضا قليخان هدايت