در مدح وزير سلطان گفته
بگشادهاى به جور من بىقرار دست * بربستهاى به بند غمم استوار دست
از غايت لطيفى و از نازكى تو را * دارم عجب كه رنجه ندارد سوار دست
پايم ز فخر بر سر گردون رسد اگر * يك شب زنم بر آن كله مشكبار دست
بر چرخ كش عنان تكبر كه خوش زدى * اندر ركاب عالى صدر كبار دست
كس را نداده است به عالم بجز تو را * در حل و عقد هرچه بود روزگار دست
و له
خدايگان ملوك زمانه سيف الدّين * تويى به رزم شهنشاه صفدر صفدار
به پاى جاه سپردى كلاه مهر و سپهر * به دست جود بدادى دفين كوه و بحار
بدان خداى كه از صنع خويش پيدا كرد * جهان و انجم و اركان و كوه و دشت و قفار
به صدق نالهء داود و حق نوحهء نوح * به شرم يحيى و خلق محمد مختار
هميشه بنده حميدى اختيارى را * دعاى تست شب و روز هر نفس تكرار
مباد خالى شش چيز خسرو از شش چيز * هميشه خرم و آباد باد و برخوردار
كف از كفايت و پا از ركاب و تيغ از دست * لب از مروق و طبع از نشاط و ديده ز يار
* * *