تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 710

مساهمون:

ص٧١٠
اين يكى چون دايره بر خويشتن گردان شود * و آن يكى چون قطب گيرد مركز خويش استوار راست پندارى كه روز بزم بحرى در سخا * راست پندارى كه روز رزم كوهى در وقار

هم در مدح بهرام شاه

گهر بر زر همىبارم ز ياقوت در افشانش * شدم چون ذره‌يى در سايهء خورشيد تابانش خيالش همچو او هيچم نمىپرسد عجب نبود * كزين بيمار پرسيدن نكردى هم پشيمانش به عمر ار چند ننهادست يك‌دم روى بر رويم * برآنم تا كنم يك روز جان خويش بر جانش سكندر آب حيوان را ز ظلمت جست و اكنون من * همى در چشمهء خورشيد جويم آب حيوانش درآورد اين غمم از پا كه چون سر بركند ناگه * ز طرف چشمهء ياقوت زمردرنگ ريحانش به دستان زلف را بر گوش هر ساعت كند حلقه * چو من خود حلقه در گوشم چه بايد كرد دستانش ز بند زلف پربندش دلى ناگاه اگر بجهد * فروافتد هم اندر حال در چاه زنخدانش دلم را درد هجرانش بخست و قصد جان دارد * كنون جان من و انصاف شاه و درد هجرانش خداوند جهان بهرام شاه آن خسرو عادل * كه با عمر خضر دادست حق ملك سليمانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 710 | رضا قليخان هدايت