اين يكى چون دايره بر خويشتن گردان شود * و آن يكى چون قطب گيرد مركز خويش استوار
راست پندارى كه روز بزم بحرى در سخا * راست پندارى كه روز رزم كوهى در وقار
هم در مدح بهرام شاه
گهر بر زر همىبارم ز ياقوت در افشانش * شدم چون ذرهيى در سايهء خورشيد تابانش
خيالش همچو او هيچم نمىپرسد عجب نبود * كزين بيمار پرسيدن نكردى هم پشيمانش
به عمر ار چند ننهادست يكدم روى بر رويم * برآنم تا كنم يك روز جان خويش بر جانش
سكندر آب حيوان را ز ظلمت جست و اكنون من * همى در چشمهء خورشيد جويم آب حيوانش
درآورد اين غمم از پا كه چون سر بركند ناگه * ز طرف چشمهء ياقوت زمردرنگ ريحانش
به دستان زلف را بر گوش هر ساعت كند حلقه * چو من خود حلقه در گوشم چه بايد كرد دستانش
ز بند زلف پربندش دلى ناگاه اگر بجهد * فروافتد هم اندر حال در چاه زنخدانش
دلم را درد هجرانش بخست و قصد جان دارد * كنون جان من و انصاف شاه و درد هجرانش
خداوند جهان بهرام شاه آن خسرو عادل * كه با عمر خضر دادست حق ملك سليمانش