تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 713

مساهمون:

ص٧١٣
سپهر قدرا آنى كه گر مثال دهى * چو آب سوى تو آيد به سر دوان آتش عدوت راز تو هم راحتست كاندازد * به روز محشرش از ننگ بر كران آتش

و له ايضا

طبعم چو آتش تر و هردم خليل‌وار * خوش‌بو گلى دگر دمد از آتش ترم دارم زبان و ژاژ نخايم كه سوسنم * بينم به چشم و عشق نبازم كه عبهرم خون در تنم چو نافه ز انديشه خشك شد * جرمم همين‌كه هم‌نفس مشك اذفرم در قهقهه ز گريهء دل چون گلاب‌زن * در خرمى ز سوز جگر همچو مجمرم

و له

مجمر مهر سوخت چون عودم * چنبر ماه تافت چون رسنم هم ز محنت چو كوه شد جانم * هم ز كاهش چو كاه گشت تنم توشه‌يى نى كه آن دهد قوتم * گوشه‌يى نى كه آن بود سكنم هرچه آورد روز شد روزيم * هركجا شب رسيد شد وطنم آشنا كردنست رفتارم * كوه بركندنست دم زدنم دم زند در ميان ره صد جاى * تا ز خاطر به لب رسد سخنم فتنهء روزگار من اينست * كه درين روزگار پرفتنم

و له ايضا

گشاد صورت دولت به شكر شاه دهان * چو بست زيور اقبال بر عروس جهان خدايگان سلاطين مشرق و مغرب * علاء دولت و دين خسرو زمين و زمان