سپهر قدرا آنى كه گر مثال دهى * چو آب سوى تو آيد به سر دوان آتش
عدوت راز تو هم راحتست كاندازد * به روز محشرش از ننگ بر كران آتش
و له ايضا
طبعم چو آتش تر و هردم خليلوار * خوشبو گلى دگر دمد از آتش ترم
دارم زبان و ژاژ نخايم كه سوسنم * بينم به چشم و عشق نبازم كه عبهرم
خون در تنم چو نافه ز انديشه خشك شد * جرمم همينكه همنفس مشك اذفرم
در قهقهه ز گريهء دل چون گلابزن * در خرمى ز سوز جگر همچو مجمرم
و له
مجمر مهر سوخت چون عودم * چنبر ماه تافت چون رسنم
هم ز محنت چو كوه شد جانم * هم ز كاهش چو كاه گشت تنم
توشهيى نى كه آن دهد قوتم * گوشهيى نى كه آن بود سكنم
هرچه آورد روز شد روزيم * هركجا شب رسيد شد وطنم
آشنا كردنست رفتارم * كوه بركندنست دم زدنم
دم زند در ميان ره صد جاى * تا ز خاطر به لب رسد سخنم
فتنهء روزگار من اينست * كه درين روزگار پرفتنم
و له ايضا
گشاد صورت دولت به شكر شاه دهان * چو بست زيور اقبال بر عروس جهان
خدايگان سلاطين مشرق و مغرب * علاء دولت و دين خسرو زمين و زمان