در جام بىقرار بود راست همچنانك * گيرد سهيل در شكن ماه نو قرار
لبها نهند برهم و سردرهمآورند * گلها و باغها ز پى بوسه و كنار
گريان شود سحاب چو يعقوب چونكه گل * خندان رود ز چاه چو يوسف به تخت بار
زان همچو سيم و زر شد خاك درش عزيز * كو همچو خاك سيم و زر خويش كرد خوار
اى خورده آسمان به يسارت همه يمين * وى برده آرزو ز يمينت همه يسار
در صفت چشم و مدح ابو محمد طاهر وزير گويد
خداى عز و جل داد بنده را در سر * دو ديدهبان كه گرامىترند يك ز دگر
مطيع باشدشان سر چنان كه سر را تن * عزيز داردشان دل چنان كه دل را بر
چو خاك نقشپذيرند و چو آب نقشنماى * چو نار تيزرو و همچو باد تيزخبر
همىروند چو آب و چو آبشان نى پاى * همىپرند چو باد و چو بادشان نى پر
دو خرد ليكن داناتر از هزار بزرگ * دو جزع ليكن روشنتر از هزار گهر
چو آفتاب فروشد فروشدن گيرد * كه ديد نرگس كو راست خوى نيلوفر