شدم ز گنبد نيلوفرى چو نيلوفر * كه گرد من همه آبست و در ميان آتش
ز عشق روى نگارى كه شمع خوبانست * كنم به سر بر چون شمع جاودان آتش
زهى چو يوسف در حسن و همچو ابراهيم * بر آن دو عارض تو گشته مهربان آتش
به وعدهء دل من خوش كن ارچه نبود راست * بگفت آتش كى گيردت زبان آتش
گرم چو مشك دهى بىجنايتى بر باد * ورم چو عود زنى در ميان جان آتش
به دلخوشى بكشم گرم و سرد تو كه مرا * تو در بهار نسيمى و در خزان آتش
نموده عرصهء صحرا ز سبزه چون دريا * گرفته خطهء بستان ز ارغوان آتش
ميان سبزه گل زرد اگر ببينى هيچ * گمان برى كه گرفتست آبدان آتش
چو شاخ گل بده انگشت خواست كرد چراغ * ز برگ لاله به كف كرد گلستان آتش
عجب كه لاله دعاى حسود شاه نگفت * دعا كه كرد كه باداش در دهان آتش
به يمن دولت بهرام شه كه اندر رزم * زبان خنجر او راست ترجمان آتش
شود چو زهره خورشيد محترق گر هيچ * كند زمانى با عزم او توان آتش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 712
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٧١٢