مظفر بندگانش بين چنان جان بر ميان بسته * كه هريك همچو دو پيكر ز جان گويى كمر دارد
به نيزه هريك ار پايد كمر از كوه بربايد * به ناوك هر تن ار خواهد سها از چرخ بردارد
در تهنيت صحّت ملكزاده خسرو گويد
اى بخت بده مژده كه برخاست به يكبار * از گوهر شمشير خداوندى زنگار
از رنج برون آمد المنة للّه * چونان كه در از آب و زر از خاك و گل از خار
آرام دل و روشنى چشم شهنشاه * خسرو شه فرخنده كه باداش فلك يار
و له ايضا
سزد گر جبرئيل آيد برين فيروزهگون منبر * كند آفاق را خطبه به نام شاه دينپرور
سزد گر آورند اكنون به قدر وسع خود هريك * درين سور بهشتآيين درين جشن همايونفر
ز كانها گوهران زر و ز گردون اختران نقره * ز صحرا آهوان مشك و ز دريا ماهيان گوهر
بدل پاكان نه گردون به جان خوبان روحانى * جلاب آرند از خلد و گلاب آرند از كوثر
خداوند جهان بهرام شاه آن شاه كز عدلش * دل خورشيد شد روشن تن افلاك شد سرور
به قدرش چرخ را نسبت ز عزمش ماه را سرعت * ز بختش ملك را دولت ز ذاتش اصل را مفخر
بياسايد كنون خاتم بيفزايد كنون سكه * بيارامد كنون دريا بيارايد كنون منبر