تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 706

مساهمون:

ص٧٠٦
حزم او همچو سكندر زده بر خاك قدم * حزم او همچو سليمان شده بر باد سوار هركه با او نرود از دل‌وجان راست چو تير * خسته‌دل گردد از تير فلك چون سوفار ذات پاكيزهء او را ندهد چرخ گزند * فلك آينه‌گون را نكند تيره غبار

در مدح بهرام بن مسعود غزنوى

اكنون كه تر و تازه بخنديد نوبهار * ما و سماع و بادهء رنگين و زلف يار بىزلف يار و بادهء رنگين و بىسماع * خود آدمى چگونه زيد وقت نوبهار اى نوبهار خواسته پا از چمن مكش * وز تف نار تافته دست از قدح مدار مستى كن از خمار مينديش اين زمان * هشيار چون بمانى آنگه كشى خمار زان باده‌اى كه پاى چو بر باغ دل نهد * جان بر سرش كند گهر عقل را نثار ياقوت سيم حقه و مرجان در صدف * لعل ملول‌پرور و زر طرب‌عيار آن ارغوان تبسم و آن زعفران فرح * آن مشك تازه‌گونه [ و ] آن عود تر بخار تلخى به جاى شكر و جسمى به جاى جان * خونى به لون بسد [ و ] آبى به رنگ نار