تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 705

مساهمون:

ص٧٠٥
نسوزد آتش لاله ندوزد ناوك غنچه * نبرد خنجر سوسن نگيرد پنجهء عرعر تو گفتى روز حشر آمد كه زير خاك پيدا شد * هزاران قالب مدهوش در هر قالبى صد سر فرشته كرد پندارى هزاران ديو از فرمان * كه بازآمد به تخت ملك سلطان سليمان‌فر ايا شاهى كه گر ابليس عفوت را شفيع آرد * به نزد حق به دو بخشد گناه جمله [ در ] محشر مرا رنجت به از راحت مرا دردت به از درمان * مرا خارت به از خرما مرا دارت به از منبر ز بس رنج و جزع مانده اجل را سر گران بر تن * ز بس هول و فزع مانده امل را دل سبك در بر بخار جان چنان برشد سوى بالا كه من گفتم * هم‌اكنون اشهب گردون ز رنگ خون شود اشقر

و له ايضا

اى مبارك‌تر عشقت ز سعادت بسيار * اى گرامىتر وصلت ز جوانى صد بار عقل در عمر نيابد ز تو چابك‌تر دوست * وهم در خواب نبيند ز تو زيباتر يار جز به عناب لبت بوى بهى نيست مرا * تا چه خود جسم مرا چشم تو دارد بيمار همتى چرخ سپر دارد و خورشيد اثر * خامه‌يى مشك‌فشان دارد و كافورنگار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 705 | رضا قليخان هدايت