چو دريا طبع او رادى كند اما غنى ماند * چو گردون كار او گردش بود اما نفرسايد
گهى بر صفحهء اقبال نقش جود بنگارد * گهى ز آيينهء انصاف رنگ ظلم بزدايد
دلى را گر عطا بايد عدو را گر خطا افتد * خداى و خلق داند كاين ببخشد وان ببخشايد
سعادت چشم بگشاده كه تا رويت كجا بيند * زمانه گوش بنهاده كه تا رايت چه فرمايد
شب و روز بهار آمد بدانديش و نكوخواهت * كه او مىكاهد و از كاهش او اين بيفزايد
ز مدحت طبع من الحمد للّه صفوتى دارد * مباد آن روز كو را مدحت هركس بيالايد
هزاران كس ز انعامت برآسود و مرفه شد * مرا شايستگى بيشست اگر منهم شوم شايد
در مدح سلطان بهرام شاه
همايون رايت اعلى همى عزم سفر دارد * ز يكسو همعنان فتح و ز ديگر سو ظفر دارد
خداوند جهان بهرام شاه آن خسرو صفدر * كه ملك عزم و حزم او بسى تيغ و سپر دارد
دل كفار از عزمش چو حلقهست و عجبتر اين * كه عزم تنگ ميدانش در آن حلقه گذر دارد
ز تيغش زعفرانرنگست روى خصم و هم شايد * كه دندان در شكم تيغش بسان معصفر دارد