تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 701

مساهمون:

ص٧٠١
راويان هر نفسى تهنيتى نو گويند * مطربان هر كرتى پردهء ديگر گيرند بزم را تازه‌تر از روضهء رضوان دارند * باده را چاشنى از چشمهء كوثر گيرند ساقيانى خوش و گل‌روى و دلير و سرمست * كه مه گلگون از دام معنبر گيرند قطره‌يى خون بود از خنجر ايشان مريخ * روز نصرت چو به كف قبضهء خنجر گيرند زهره در ساغرشان رقص كند همچو حباب * گاه عشرت چو به كف گوشهء ساغر گيرند بوسه‌يى از لبشان گر به مثل نقل كنى * بوسه را در نمك و پسته و شكر گيرند خوش و خورسند نشينند به خوان محمود * ياد اقبال شه عالم سنجر گيرند اندر آن روز كه گردان دل رستم يابند * اندر آن حال كه مردان ره حيدر گيرند ز آسمان آتش پيكار بتابد چو تنور * اختران از تف خون لعل چو اخگر گيرند باد تازى را در عرصهء خاكى رانند * آب هندى را در شعلهء آذر گيرند تيغها صيقل خورشيد سپركش گردند * تيرها دامن گردون زره‌ور گيرند گل رخها را از گلبن قامت چينند * مشك جانها را از نافهء پيكر گيرند