در مدح بهرام شاه
جان را ز عارض و لب تو شير و شكرست * دل را ز طره و خط تو مشك و عنبرست
هم دل در آن وصال چو با عنبرست مشك * هم جان در آن فراق چو با شير شكرست
آن آشناوشى كه خيالست نام او * در موج آب ديدهء من آشناورست
عالم مگو كه گويى جان منقشست * بستان مگو كه گويى خلد مصورست
لاله چو مجمرى كه همه مجمرست عود * نىنى چو بادهيى كه همه باده ساغرست
گفتم رسد به گوش تو پندم چو گوشوار * آرى رسيد ليكن چون حلقه بر درست
دست از جفا بدار كه در آب غرقه شد * چشم حسن كه خاك ره شاه صفدرست
بهرام شاه راد كه او را به بارگاه * از آسمان سرير و ز خورشيد افسرست
چون چشم دلربايان عزمش كمانكشست * چون زلف خوبرويان حزمش زرهورست
آن نقش ذات اوست اگر روح پايدار * وان شكل تير اوست اگر مرگ با پرست
در مدح سلطان سنجر سلجوقى
وقت آنست كه مستان طرب از سر گيرند * طرهء شب ز رخ روز همىبرگيرند