تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 700

مساهمون:

ص٧٠٠

در مدح بهرام شاه

جان را ز عارض و لب تو شير و شكرست * دل را ز طره و خط تو مشك و عنبرست هم دل در آن وصال چو با عنبرست مشك * هم جان در آن فراق چو با شير شكرست آن آشناوشى كه خيالست نام او * در موج آب ديدهء من آشناورست عالم مگو كه گويى جان منقشست * بستان مگو كه گويى خلد مصورست لاله چو مجمرى كه همه مجمرست عود * نىنى چو باده‌يى كه همه باده ساغرست گفتم رسد به گوش تو پندم چو گوشوار * آرى رسيد ليكن چون حلقه بر درست دست از جفا بدار كه در آب غرقه شد * چشم حسن كه خاك ره شاه صفدرست بهرام شاه راد كه او را به بارگاه * از آسمان سرير و ز خورشيد افسرست چون چشم دلربايان عزمش كمانكشست * چون زلف خوبرويان حزمش زره‌ورست آن نقش ذات اوست اگر روح پايدار * وان شكل تير اوست اگر مرگ با پرست

در مدح سلطان سنجر سلجوقى

وقت آنست كه مستان طرب از سر گيرند * طرهء شب ز رخ روز همىبرگيرند