تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
جوان‌بختى جهانگيرى قضاسختى قدرسيرى * سپهدار اجل مير عجم محمود كرمانى

رباعيّات

گفتار لطيف و خوى نيكوست تو را * خوبى و لطافت صفت و خوست تو را عيب تو جز اين نيست كه در عشق يكيست * بيگانه و خويش و دشمن و دوست تو را
* * *
حاليست چو زلف تو مشوش ما را * عيشيست چو پاسخ تو ناخوش ما را جانيست چو روى تو پرآتش ما را * بختيست چو مركب تو سركش ما را
* * *
گر عارض تو سيه شد از خط چه عجب * زيراكه مرا سپيد شد مو ز تعب اى زركمر سيم‌بر مرجان‌لب * آخر شب من روز شد و روز تو شب
* * *
باشد دل من ز بادهء عشق تو مست * در رنج خمار از آن بماندم پيوست در پاى اجل تا نشود شخصم پست * كوته نكنم ز دامن مهر تو دست
* * *
بىرنج كه را ساخته كارى باشد * با هر گنجى گزنده مارى باشد بىخصم كه را گزيده يارى باشد * با هر وردى خلنده خارى باشد
* * *
دستى كه زدى به ناز در زلف تو چنگ * چشمى كه به ديدنت ز دل بردى زنگ آن چشم بشست بىتوام ديده به خون * وان دست بكوفت بىتوام سينه به سنگ