و له
با رخ چون آفتابى اى مه پروينجبين * با بر چون ياسمينى اى بت نسرينسرين
چشم من پروينفشان شد زان رخ چون آفتاب * موى من نسريننشان شد زان بر چون ياسمين
زلف شورانگيز تو گر نيست با پشتم رفيق * چشم رنگانگيز تو گر نيست با بختم قرين
اين چرا از تاب همواره به خم باشد چنان * آن چرا از خواب پيوسته دژم باشد چنين
گر شود كمتر به گفتار طبيبان اى عجب * ز انگبين و زعفران سوداى دلهاى حزين
از چه معنى هر زمان گردد فزون سوداى من * زين رخ چون زعفران و زان لب چون انگبين
اى دو هاروت جهانسوز تو با خنجر عديل * وى دو ياقوت دلافروز تو با شكر قرين
اين اجل را قهرمان چون تيغ جمشيد زمان * آن امل را ترجمان چون دست خورشيد زمين
دولتش چون خانهيى و آن را سعادت آستان * همتش چون جامهيى و آن را سيادت آستين
صلح و جنگ و مهر و كينت عيش [ و ] موت و دين و كفر * عزم و جود و خشم و حلمت باد و آب و نار و طين
گرچه موسى را عصا بودست اعجاز صريح * ورچه عيسى را دعا بودست اعجاب يقين
در سنان توست اعجاز عصاى آن عيان * در بنان تست اعجاب دعاى اين مبين