تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 691

مساهمون:

ص٦٩١
چون سوى تو لك روان شد لشكر منصور او * كو توال حصن او ببريد اميد از روان قلعه‌يى بستد كه هرگز كس به دو قادر نشد * از سلاطين گذشته وز ملوك باستان غوريان چون از قدوم لشكر او يافتند * آگهى يكباره دل برداشتند از خانمان وز جوانب لشكرى كردند جمع آنگه چنان * فيلسوفان را شمار او نگنجد در بيان ساخته گاه مصاف و باخته جان عزيز * تاخته اسب نبرد و آخته تيغ يمان چون به ميغ اندر قمر تابان به تيغ اندر گهر * چون به دود اندر شرر رخشان به گرد اندر سنان لشكر ايران و توران آخته و افراخته * تيغ هندى در ضراب و رمح خطى در طعان مركبانى زير زين پوينده چون باد سبك * سركشانى وقت كين پاينده چون كوه گران از شعاع تيغ هندى روى هامون پرشرار * وز غبار بور تازى روى گردون پردخان گوشها با صور اسرافيل گشته هم‌مثال * روحها با دست عزراييل گشته همقران ز آرزوى خوردن خون تير بگشاده دهن * وز براى بردن جان رمح بربسته ميان كوه بر هامون ز دهشت مضطرب سيماب‌وار * نسر بر گردون ز حيرت محتجب سيمرغ‌سان