كرده از مرجان زمين را خون جارى پيرهن * داده از قطران هوا را گرد تارى طيلسان
نفسها سير از حيات و طبعها پاك از نشاط * پايها دور از ركاب و دستها فرد از عنان
از نعال پارهپاره خاره همچون كوهسار * وز دماء كشته كشته پشته همچون ارغوان
از سر شمشير او بر خاك ريزان سر چنانك * از دم باد وزان برگ رزان اندر خزان
كرد ويران حصنهاى غور سرتاسر چنانك * در زمين كرد ايزد او را چون ارم گويى نهان
تنگ شد چون رشتهء سوزن زمى بر دشمنت * وز نزارى شخص وى در وى به جاى ريسمان
گر تو را بينند شير و اژدها يك شب بخواب * با حسام آبدار و نيزهء آتشفشان
آن ز بيم اين بميرد چون ز بوى گل جعل * وين ز عكس آن بسوزد چون ز نور مه كتان
از قدومت باز حاصل شد هرى را چار وصف * تا تو سوى او خراميدى به طبع شادمان
حرمت بيت الحرام و بهجت ذات العماد * رتبت سبع الطباق و زينت دار الجنان
تا شود سبز از نم باد بهارى مرغزار * تا شود زرد از دم باد خزانى بوستان
باد احباب تو را همواره سرسبز از هوات * باد اعداى تو را پيوسته رخ زرد از هوان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 692
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٦٩٢