چو گردد تارك گردان شهاب تيغ را گردون * چو گردد ناوك پران سحاب گرد را باران
در آن موضع برآهخته ز پيروزى يكى خنجر * در آن موقف برآورده ز بهروزى يكى ثعبان
ز خنجر قوت هر حنجر به تارك ميل هر ناوك * به كينه راى هر سينه به پيكر قصد هر پيكان
تو آيى در ميان صف ز كين دشمنان پرتف * گرفته نيزه اندر كف بسان رستم دستان
ز گرد موكبت پرخاك روى ماه بر گردون * ز نعل مركبت پرماه روى خاك در ميدان
هوا پرصاعقه گردد ز شمشيرت گه ضربت * زمين پرزلزله گردد ز شبديزت گه جولان
زمانه برنهد بر گردن گردون گردان غل * اگر جز بر مراد تو معاذ اللّه كند دوران
چو بر دشمن كمين آرى چو در هيجا كمان گيرى * چو نوشى باده در مجلس چو بازى گوى در ميدان
سپهرت مىسزد مركب شهابت مىسزد ناوك * سهيلت مىسزد ساغر هلاكت مىسزد چوگان
بسايد زخم گرز تو چو سرمه پيكر خارا * بسنبد نوك رمح تو چو مهره تارك سندان
كرم بىطبع تو ناقص شرف بىذات تو مهمل * سخابى دست تو باطل سخن بىذكر تو هذيان
ايا خشمت مخالف را چو قوم عاد را صرصر * ايا سهمت معادى را چو قوم نوح را توفان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 689
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٦٨٩