و له
گوهرى نيكو چو دانشپيكرى روشن چو جان * عكس او اخترنماى و فرق او عنبرفشان
بادگردش سيلهيبت برقسيما بحرجوش * صاعقهرخ برقدم بارانشرر تندرفغان
از شرار او شود پرپشتهء زرينفلك * وز شعاع او شود پر ذرهء سيمين جهان
روى او داده زمين را از شقايق پيرهن * فرق او كرده هوا را از بنفشه طيلسان
عكس او در باد رخشنده چو از گردون قمر * نور او در خاك تابنده چو از پيكر روان
گه چو تابنده شهابى جرم او چون كهربا * گه چو بارنده سحابى اشك او چون ارغوان
در دم مشكين او پيدا رخ رنگين او * چون عقيق سرخ كز كوه سيه گردد عيان
و له ايضا
پيوسته كند زلف تو نقاشى گلنار * همواره كند جعد تو فراشى نسرين
آرام جهانى به دو ياقوت روانبخش * آشوب روانى به دو هاروت جهانبين
در غمزهء اينست بلاى دل رنجور * در خندهء آنست شفاى تن مسكين
صدرى كه بزرگست بر صاحب عادل * چون نزد رسول قرشى صاحب صفين
هست اين به بنان باسط ارزاق گه جود * بود آن به سنان قابض ارواح گه كين