در معركه اطراف زمين از حركاتش * چون نقطهء سيماب نمايد ز تزلزل
لغز به اسم ابر و مدح سلطان گويد
چه جرمست آن برآورده سر از درياى موجافكن * به كوه اندر دمان آتش به بحر اندر كشان دامن
رخ گردون ز لون او به عنبر گشته آلوده * دل هامون ز اشك او به گوهر گشته آبستن
گهى از صنع او گردد نهفته شاخ در لؤلؤ * گهى از سعى او گردد سرشته خاك با لادن
بنالد سخت بىعلت بجوشد تند بىكينه * بخندد گرم بىشادى بگريد زار بىشيون
گهى باشد چو بر طرف زمرد بيخته عنبر * گهى باشد چو بر لوح خماهن ريخته چندن
زمينآراى گردونساى دوداندام آتشدل * شبهديدار گوهربار ميناپوش ديباتن
ز لاله راغ را دارد پر از بيجادهگون رايت * ز سبزه باغ را دارد پر از پيروزهگون جوشن
گهى با بحر همخانه گهى با باد همپيشه * گهى با كوه همزانو گهى با چرخ همبرزن
بشويد چهرهء نسرين بتابد طرهء سنبل * ببندد ديده نرگس به درد جامهء سوسن
چو روى مردم ظالم جهان از چشم او تيره * چو راى خسرو عادل زمين از چشم او روشن