در مدح سلطان فرخ شاه
هميشه قاعدهء دين كردگار جليل * ممهدست به شمشير شهريار اصيل
سراج امت و قطب الملوك فرخ شاه * كه ذوالجلال به عدلش نيافريد عديل
سراى دولت او را ملك سزد دربان * چراغ همت او را فلك سزد قنديل
صرير خامهء او خنجريست با تهديد * سفير نامهء او لشكريست با تهويل
كند به چشم ظفر ضربت حسامش آنك * كه كرد جامهء يوسف به چشم اسرائيل
و له
ز عيد داد خبر خلق را طلوع هلال * ز آخر رمضان و ز اول شوال
تبارك اللّه از اين طرفه صورتى كاو راست * ز لاجورد بساط و ز كهربا سر بال
بدان مثال كه بىمهره ناچخ زرين * بيفگنند به صحراى سبز روز قتال
چو ماهى به زراندوده در غدير كبود * به زر پخته درآورده سر سوى دنبال
چنان كه گيرى در زر ناب نعل ستور * چنان كه مالى زرنيخ بر سرون غزال
فتاده گويى بر فرش نيلگون گه رقص * ز ساق لعبت رقاصه نيمهء خلخال
ابو المعالى عبد الصمد كه ننمايد * چهار چيزش هرگز ز چار چيز ملال
نه نفس او ز تواضع نه دست او ز سخا * نه طبع او ز مروت نه سمع او ز سؤال
ز عدل او شده باز سپيد جفت كلنگ * ز امن او شده شير سياه يار غزال
نه اين فراز برد در هوا به آن چنگل * نه آن دراز كند در زمين به اين چنگال
سفير نامهء تو لشكريست روز مصاف * صرير خامهء تو خنجريست روز جدال
بجز تو از وزراى زمان كه ضم كردهست * مراسم علما با كفايت عمال
چهار چيز براى تنعم تو مدام * ز چار جاى پديد آرد ايزد متعال
عسل ز خانهء نحل و رطب ز باطن نخل * عنب ز سينهء تاك و شكر ز شيرهء نال
چهار چيز شوند از چهار چيز تهى * چو دست تو كند آهنگ جود روز نوال
صدف ز در يتيم و حجر ز لعل ثمين * زمين ز زر عيار و جبل ز سيم حلال
شنيده بودم ازين پيشتر كه راه سرخس * بود نشيمن آفات و مركز اهوال