تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 684

مساهمون:

ص٦٨٤
طريقهاش به باريكى پل محشر * مضيقهاش به تاريكى دل دجال چو در مصاحبت تو بديدم آن ره را * مرا معاينه شد كان حديث بود محال همى ز خار به فر تو رست برگ سمن * همى ز خاره به يمن تو زاد آب زلال مرا ز خاصهء تو بود زير ران فرسى * به تن چو كوه سيام و به تك چو باد شمال تكاورى كه زمين از تحرك سم او * بود چو نقطهء سيماب دايم از زلزال

و له ايضا

اى عارض تو چون گل و زلف تو چو سنبل * من شيفته و فتنه بر آن سنبل و آن گل بر دانهء لعلست تو را نقطهء عنبر * بر گوشهء ماهست تو را خوشهء سنبل تو سال و مه از غنج خرامنده چو كبكى * من روز و شب از رنج خروشنده چو بلبل زلفين تو مشكيست برانگيخته از عاج * رخسار تو شيريست برآميخته با مل زلف تو چو زاغيست درآويخته هموار * از ماه به منقار وز خورشيد به چنگل از هجر تو من باك ندارم كه دلم را * بر مدحت خورشيد جهانست توكل درياى هنر بوالحسن آن گنج فضائل * كو پيشه ندارد بجز احسان و تفضل بر حاشيهء سيرت او نيست تكبر * در قاعدهء دولت او نيست تحول صرصر تك و پولاد رگ و صاعقه‌انگيز * گردون‌دل و عفريت‌تن و كوه تحمل