گه چو گردون از تغيّر گشته هامون بىثبات * گه چو هامون از تحير گشته گردون باوقار
وز فراوان خون غداران و مكاران كه ريخت * در قللهاى جبال و در كنفهاى بحار
تا ابد بيجادهرنگ و لعلگون خواهند زاد * زين يكى در يتيم و زان دگر زر عيار
ايستاده پيش صف سلطان و زير ران او * بارهء گردون تن هامون كن جيحونگذار
ماه سيرى ماهى اندامى كه كردى هر زمان * پشت ماهى پرنعال و روى گردون پرنگار
در مدح تاج الدّين ابو الفضل نصر بن خلف گويد
آمد از اجداد ماضى ملك را نعم الخلف * ميرتاج الدّين ملك بو الفضل نصر بن خلف
پايهء درگاه او شد نامدارى را مدار * سايهء ايوان او شد كامگارى را كنف
گر شدى سيماى او در گوهر آدم پديد * گاه سجده پيش او ابليس نفزودى صلف
ور نه ايزد خواستى ناكرده افزونش خدم * در رحم هرگز كجا صورت پذيرفتى نطف
گنج قارون شد نهان اندر زمين گويى كه او * يافت آگاهى كه از جود تو خواهد شد تلف
سنبهء پيلان بود همواره تيغت را نيام * ديدهء شيران بود پيوسته تيرت را هدف