هست چون برهان عيسى با نكوخواهان شاه * هست چون ثعبان موسى با بدانديشان مير
آنكه بىيادش نخيزد لاله در فصل بهار * وانكه بىمهرش نپويد خامه در دست دبير
خلق او اندر لطافت چون نسيم اندر صباح * خشم او گاه عداوت چون سموم اندر سعير
هست با طبع جواد و همت والاى او * مايهء دريا قليل و پايهء گردون قصير
در مدح سلطان علاء الدّين گويد
گشت جوشنپوش آب از هيبت او در غدير * تا درخت بيد شد در بوستان خنجرگذار
داشت گوش ارغوان حلقه ز لعل قيمتى * داشت دست ياسمين ياره ز در شاهوار
شد گسسته حلقهء اين از شمال زرفشان * شد شكسته يارهء آن از سحاب در نثار
ناكشيده غم چرا شد روى آبى پرزرير * ناچشيده مى چرا شد چشم نرگس پرخمار
گرنه زلف دلبر نوشاد شد باد شمال * گرنه چشم عاشق ناشاد شد ابر بهار
اين چرا ريزد همى چون چشم آن در عدن * وان چرا بيزد همى چون زلف اين مشك تتار
گاه آن آمد كه كوهى زان برافروزيم كو * دارد از خارا مكان و دارد از آهن حصار