تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
هست چون برهان عيسى با نكوخواهان شاه * هست چون ثعبان موسى با بدانديشان مير آنكه بىيادش نخيزد لاله در فصل بهار * وانكه بىمهرش نپويد خامه در دست دبير خلق او اندر لطافت چون نسيم اندر صباح * خشم او گاه عداوت چون سموم اندر سعير هست با طبع جواد و همت والاى او * مايهء دريا قليل و پايهء گردون قصير

در مدح سلطان علاء الدّين گويد

گشت جوشن‌پوش آب از هيبت او در غدير * تا درخت بيد شد در بوستان خنجرگذار داشت گوش ارغوان حلقه ز لعل قيمتى * داشت دست ياسمين ياره ز در شاهوار شد گسسته حلقهء اين از شمال زرفشان * شد شكسته يارهء آن از سحاب در نثار ناكشيده غم چرا شد روى آبى پرزرير * ناچشيده مى چرا شد چشم نرگس پرخمار گرنه زلف دلبر نوشاد شد باد شمال * گرنه چشم عاشق ناشاد شد ابر بهار اين چرا ريزد همى چون چشم آن در عدن * وان چرا بيزد همى چون زلف اين مشك تتار گاه آن آمد كه كوهى زان برافروزيم كو * دارد از خارا مكان و دارد از آهن حصار