در لغز باد و مدح صدر الصّدور فرمايد
اى مايهء بدائع و پيرايهء صور * دوار چون زمانه و سيار چون قدر
فراش نيستى و كنى باغ پرحلل * نقاش نيستى و كنى راغ پرصور
گه سبزه گردد از تو فلكوار پرنجوم * گه لاله گردد از تو صدفوار پرگهر
گه پر ز حقههاى عقيقين كنى جهان * گه پر ز تختههاى بلورين كنى شمر
آرايشست از حركات تو در بلاد * آسايشست از بركات تو در كور
گه لاله از نشاط تو باشد شكفته رخ * گه نرگس از نهيب تو باشد فگنده سر
گويى زمانهاى كه نفرسايى از قدم * گويى ستارهاى كه نياسايى از سفر
گاهى شود ز سعى تو زنگارگون تراب * گاهى شود ز فعل تو شنگرفگون حجر
بىجسم جاى گيرى و بىجان نفسشمار * بىدست نقشبندى و بىپاى رهسپر
پروانهوار نيست تو را ساعتى مقام * ديوانهوار نيست تو را ساعتى مقر
گاهى بشير ميغى و گاهى نذير سيل * گاهى عديل بحرى و گاهى رسيل بر
در باغ و راغ جلوه دهى وقت نوبهار * بيجاده از شقايق و پيروزه از خضر
گه گيرد از هواى تو پشت بنفشه خم * گه گردد از فراق تو چشم شكوفه تر
آميزد از تو با گل و لاله زمين و كوه * چون ابر با ستاره و چون دود با شرر
گه پر ز كلههاى منقش كنى زمين * گه پر ز حلههاى ملون كنى كمر
گاه از تو كوهسار پر از پارههاى لعل * گاه از تو جويبار پر از تودههاى زر
اى گوهرى كه مانى در ذات و در صفات * جان را گه صفا و گمان را گه كدر
وقت سپيدهدم چو برآيى به بوستان * يكره بهسوى شهر نشابور كن گذر
وانگه تحيت جبلى را تو عرضه ده * بر خواجه و امام اجل صدر نامور
و له
اى خواب من ربوده به ياقوت پرشكر * وى تاب من فزوده به هاروت دلشكر