تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 676

مساهمون:

ص٦٧٦

در لغز باد و مدح صدر الصّدور فرمايد

اى مايهء بدائع و پيرايهء صور * دوار چون زمانه و سيار چون قدر فراش نيستى و كنى باغ پرحلل * نقاش نيستى و كنى راغ پرصور گه سبزه گردد از تو فلك‌وار پرنجوم * گه لاله گردد از تو صدف‌وار پرگهر گه پر ز حقه‌هاى عقيقين كنى جهان * گه پر ز تخته‌هاى بلورين كنى شمر آرايش‌ست از حركات تو در بلاد * آسايشست از بركات تو در كور گه لاله از نشاط تو باشد شكفته رخ * گه نرگس از نهيب تو باشد فگنده سر گويى زمانه‌اى كه نفرسايى از قدم * گويى ستاره‌اى كه نياسايى از سفر گاهى شود ز سعى تو زنگارگون تراب * گاهى شود ز فعل تو شنگرف‌گون حجر بىجسم جاى گيرى و بىجان نفس‌شمار * بىدست نقشبندى و بىپاى ره‌سپر پروانه‌وار نيست تو را ساعتى مقام * ديوانه‌وار نيست تو را ساعتى مقر گاهى بشير ميغى و گاهى نذير سيل * گاهى عديل بحرى و گاهى رسيل بر در باغ و راغ جلوه دهى وقت نوبهار * بيجاده از شقايق و پيروزه از خضر گه گيرد از هواى تو پشت بنفشه خم * گه گردد از فراق تو چشم شكوفه تر آميزد از تو با گل و لاله زمين و كوه * چون ابر با ستاره و چون دود با شرر گه پر ز كله‌هاى منقش كنى زمين * گه پر ز حله‌هاى ملون كنى كمر گاه از تو كوهسار پر از پاره‌هاى لعل * گاه از تو جويبار پر از توده‌هاى زر اى گوهرى كه مانى در ذات و در صفات * جان را گه صفا و گمان را گه كدر وقت سپيده‌دم چو برآيى به بوستان * يك‌ره به‌سوى شهر نشابور كن گذر وانگه تحيت جبلى را تو عرضه ده * بر خواجه و امام اجل صدر نامور

و له

اى خواب من ربوده به ياقوت پرشكر * وى تاب من فزوده به هاروت دل‌شكر