تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
درع زنگارى تن آلايد به شنگرف عقيق * تيغ مينايى رخ اندايد به ياقوت مذاب تا ز نار آيد دخان و تا ز آب آيد بخار * تا ز خاك آيد درنگ و تا ز باد آيد شتاب بدسگالان تو را يك‌دم زدن خالى مباد * سر ز خاك و لب ز باد و دل ز نار و چشم از آب

در مدح سلطان سنجر بن ملكشاه سلجوقى فرمايد

كه دارد چون تو معشوق و نگار چابك و دلبر * بنفشه‌موى و لاله‌روى [ و ] نرگس‌چشم و نسرين‌بر نباشد چون جبين و زلف و رخسار و لبت هرگز * مه روشن شب تيره گل سورى مى احمر به كردار دل و عيش و سرشك و جسم من دارى * دهن تنگ و سخن تلخ و لبان لعل و ميان لاغر ندارم در غم و رنج و جفا و جور تو خالى * لب از باد و سر از خاك و رخ از آب و دل از آذر به حسن و رنگ و بوى و طعم در عالم تو را ديدم * قد از سرو و بر از عاج و خط از مشك و لب از شكر نشان دارد مرا در عشق و هجر و جور و مهر تو * سرشگ از در و چشم از لعل و موى از سيم و رو از زر سزد گر من تو را دايم به طبع و طوع و جان و دل * كنم خدمت برم فرمان نهم گردن شوم چاكر كه تو دارى چو بزم و خلق و لطف و طلعت سلطان * دل خرم خط زيبا لب شيرين رخ انور