بيندازند پيش رمح و گرز و تيغ و تير او * مراكب نعل و پيلان يشك و ماران زهر و مرغان پر
ز شكر و آفرين و نعت و مدح او فروماند * زبان عاجز خرد حيران سخن قاصر قلم مضطر
ايا در ساعد و انگشت و گوش و گردن ملكت * ظفرياره امل خاتم هنرحلقه شرفزيور
تو را زيبد گه جنگ و مصاف و حمله و هيجا * فرسگردون كمرجوزا سپركيوان علممحور
حسودت را بود در چشم و اندام و بنان و دل * عدويت را شود در كام و عرق و تارك و حنجر
مژه رمح و عصب پيكان و ناخن تيغ و رگ ناچخ * زبان زوبين و خون سنگين و مغز الماس [ و ] دم خنجر
به چين و ترك و روم و هند پيشت بر زمين مالند * جبين فغفور و رخ چيبال و سرخاقان و لبقيصر
بريزد پنجه و دندان و شاخ و زهره در بزمت * ز ببر زوش و پيل مست و گرگ تند و شير نر
اگر داد ايزدت ملكى كه آن را جملهء شاهان * طلب كردند و زان محروم ماندند اين عجب مشمر
محمد يافت مقصودى كه موسى جست از ايزد * چنان چون خضر خورد آبى كه از حق جست اسكندر
هميشه تا بود تنگ و فراخ و خرم و فرخ * دل عاشق غم هجران شب وصل و رخ دلبر
مبادا بسته و دور و جدا و خاليت هرگز * لب از خنده كف از ساغر دل از شادى سر از افسر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 675
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٦٧٥