تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥
بيندازند پيش رمح و گرز و تيغ و تير او * مراكب نعل و پيلان يشك و ماران زهر و مرغان پر ز شكر و آفرين و نعت و مدح او فروماند * زبان عاجز خرد حيران سخن قاصر قلم مضطر ايا در ساعد و انگشت و گوش و گردن ملكت * ظفرياره امل خاتم هنرحلقه شرف‌زيور تو را زيبد گه جنگ و مصاف و حمله و هيجا * فرس‌گردون كمرجوزا سپركيوان علم‌محور حسودت را بود در چشم و اندام و بنان و دل * عدويت را شود در كام و عرق و تارك و حنجر مژه رمح و عصب پيكان و ناخن تيغ و رگ ناچخ * زبان زوبين و خون سنگين و مغز الماس [ و ] دم خنجر به چين و ترك و روم و هند پيشت بر زمين مالند * جبين فغفور و رخ چيبال و سرخاقان و لب‌قيصر بريزد پنجه و دندان و شاخ و زهره در بزمت * ز ببر زوش و پيل مست و گرگ تند و شير نر اگر داد ايزدت ملكى كه آن را جملهء شاهان * طلب كردند و زان محروم ماندند اين عجب مشمر محمد يافت مقصودى كه موسى جست از ايزد * چنان چون خضر خورد آبى كه از حق جست اسكندر هميشه تا بود تنگ و فراخ و خرم و فرخ * دل عاشق غم هجران شب وصل و رخ دلبر مبادا بسته و دور و جدا و خاليت هرگز * لب از خنده كف از ساغر دل از شادى سر از افسر