تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 668

مساهمون:

ص٦٦٨

در خطاب به اسب گويد

اى ميان بحر كرده با نهنگان آشنا * بر كران كوه گشته با پلنگان آشنا در كم از يك هفته هفت اقليم را برهم زنى * چو عنانت را كند شاه جهان يكدم رها

و له ايضا

اى بت هاروت چشم اى دلبر ياقوت‌لب * خندهء تو دل‌فريب و غمزهء تو بوالعجب پرشكر ياقوت تو آورده كار من به جان * دل شكر هاروت تو آورده جان من به لب گه مرا جرارهء تو شب پديد آرد ز روز * گه مرا رخسارهء تو روز بنمايد ز شب دارم از روز و شبت سر پر ز خاك و جامه چاك * روز و شب بر درگه مير عجم تاج عرب

فى الحكمة و الموعظة و النّصيحة

اى گه دعوى چو دريا گاه معنى چون سراب * چند ازين گفتار آبادان و كردار خراب گر مجازى نيست عشق تو بشوى و پاك كن * روى چون لاله ز خون و چشم چون نرگس ز خواب زين قبل محبوس شد قمرى كه دارد طوق شوق * ور نه از رنج قفس بودى مسلم چون غراب خورد بايد چون نشستى در صف مردان عشق * بادهء محنت ز دست قهر وز جام عذاب