تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 666

مساهمون:

ص٦٦٦

در مفاخر خود و شكايت از اعادى و حساد گويد

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا * وز هر دو نام ماند چو سيمرغ و كيميا شد راستى خيانت و شد زيركى سفه * شد دوستى عداوت و شد مردمى جفا گشته‌ست باژگونه همه رسمهاى خلق * زين عالم نه بهره و گردون بىوفا هر عاقلى به زاويه‌يى مانده ممتحن * هر فاضلى بداهيه‌يى گشته مبتلا گر من نكوشمى به تواضع نبينمى * از هر خسى مذلت و از هركسى عنا بااين‌همه كه كبر نكوهيده عادتيست * آزاده را همى ز تواضع رسد بلا آمد نصيب من ز همه مردمان دو چيز * از دشمنان خصومت و ز دوستان ريا قومى ره منازعت من گرفته‌اند * بىعقل و بىكفايت و بىفضل و بىدها من جز به شخص نيستم آن قوم را نظير * شمشير جز به رنگ نماند به گندنا با من همى خصومت ايشان عجيب‌تر * ز آهنگ مورچه به‌سوى جنگ اژدها گردد همى شكافته دلشان ز زخم من * همچون مه از اشارت انگشت مصطفى شاهان همىكنند به فضل من افتخار * اقران همىكنند به رسم من اقتدا با خاطر منيرم و با راى روشنم * كا البرق فى الدجية و الشمس فى الضحا عاليست همتم به همه‌وقت چون فلك * صافيست نسبتم به همه حال چون هوا بر همت منست سخنهاى من دليل * بر نسبت منست هنرهاى من گوا هرگز نديده و نشنيدست كس ز من * كردار ناستوده و گفتار ناروا در پاى جاهلان نپراگنده‌ام گهر * وز دست ناكسان نپذيرفته‌ام عطا اين فخر بس مرا كه نديدست هيچ‌كس * در نثر من مذمت و در نظم من هجا وان را كه به صحبت من سردرآورد * جويم بدل محبت و گويم به جان ثنا ور ذلتى پديد شود زو معاينه * انگارمش صواب و نپندارمش خطا اهل هرى مرا نشناسند بر يقين * تا رحلتى نباشد زين منزل فنا مقدار آفتاب ندانند مردمان * تا نور او نگردد از چشمها جدا اندر حضر نباشد آزاده را خطر * كاندر حجر نباشد ياقوت را بها چون گيرم از براى معانى قلم به دست * گردد همه دعاوى خصمان من هبا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 666 | رضا قليخان هدايت